|
|
|
اينگونه دلتنگي گفتن ندارد . اما تو چنان حس گفتن را در من لبریز میکنی که اگر نگویم می میرم... |
|
پلکهایش سنگین بود... چیزی او را ربود... جای "فریاد " نبود... خواب تنها راه حل مشکل بود...
دریا بود و قایق بود و او ... به پیش می رفت و به دنبال گم کرده ی خود می گشت... مقصد را نمی شناخت ،سیاهی را تاب نداشت...
قایق بود و دریا بود و او... بادبان امید را برافراشت لنگر صبر را برچید به سوی آن ناشناخته شتافت...
بر لب نجوامی کرد و چیزی را می جست ... رفت و رفت و دور شد ... آنقدر دور شد تا خود را گم کرد و گم کرده اش را یافت !!!
از شوق اشک می ریخت و فریاد می زد: «زنده باد آزادی» اما خواب آزادی نیز تاب و تحمل خیسی اشک شوق را نداشت... از خواب خوش پرید و دیگر حتی خواب هم به سراغش نیامد ... صبح شده بود ... به تقویم نگاهی انداخت:یک روز دوشنبه بود...
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط حمید
|
اتاق تاریکی بود...همچون تاریکخانه اشباح... آدمهاشان تاریک و از همه تاریکتر سرهاشان... اتاق محاکمه بود... تا چشم کار می کرد قاضی بود و قاضی بود و قاضی... چند تایی هم مدعی... یکی از اینجا و یکی از آنجا... متهم وارد شد ، با کاغذهائی کاهی... ارزان بود، کاهی بود... کاغذهایش بدرد بخور نبود... دست بیگانه در آن آشکار بود... خواب نما کرده بود ملت را...باعث ازدحام در جلوی دکه ها بود... و این هم جرم بود... «حکم صادر شد...» همه کاغذهای کاهی را پاره کردند و انداختند دور و دیگر به آن حتی فکر هم نکردند... نتیجه گیری: ۱.کاغذ های کاهی نبایست با «سلام» آغازمی شدند وگر نه محکوم به "پاره شدن" بودند. ۲.تمام کاغذ های کاهی را بیگانگان وارد کشور می کنند.
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط حمید
|
سایه به سایه ات می آیم،اما از تو دور می شوم...می روم به سوی محال...! به خاطراتم رجوع می کنم و یادداشت میکنم: «امروز دوشنبه۷ آذر،یه روز تعطیل ـ مثل همیشه دلتنگم،و امروز از همیشه دلتنگ تر... در چهار دیواری ام سکوت حاکم شده ... باز هم سکوت... ...باز هم می نویسم: «فریاد...» چراغها خاموش شده...من می بینم اما... فضا نورانیست ... فکرم را مچاله می کنم و می اندازمش دور... دوباره فکر می کنم و باز هم می اندازم دور... چراغی روشن می کنم... به دنبال مچاله هایم می گردم... آنها را پیدا نمی کنم...گو یا یکی آن را با خود برده... آری...می بینمش که در حال رفتن است... صدایش نمیکنم... نگاهش می کنم... نگاهی به من می کند... شاید در این فکر بود که برگردد... اما نه ...!!! زود است ... شاید هم خیلی دیر شده... در دل می گویم : ای کاش نمی رفت...! در زبان اما، سکوت می کنم...!!! صبح شده ... گاهی سکوت می کنم... گاهی آن را می شکنم ... «فریاد»می زنم...!!! می گویم:او رفت! کسی پرسید :که رفت؟ می گویم : او رفت! دوباره کسی گفت : که رفت؟ و من باز «سکوت» میکنم!!! شب شده... همه خوابیده اند... قلم در دست من است...کاغذی در کنارم... با خطی خوش می نویسم: «آزادی...» من یک عصیانگرم...
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط حمید
|
انگشت در جوهر فرو می رود و برکاغذ فشرده می شود. "جمهوری دمکراتيک ايران" و "جمهوری دمکراتيک اسلامی ايران" پيشنهاد شده توسط مهدی بازرگان به باد سپرده می شود و بر سخن آيت الله خمينی "جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر نه يک کلمه بيشتر" مهر تاييد می خورد. رفراندوم جمهوری اسلامی ايران در دوازدهمين روز فروردين ماه است و انگشتانِ به جوهر آغشته ای که با قاطعيت, پيشنهاد رهبر انقلاب را به واقعيت بدل می نمايند. گرچه همان روزها, گروهی نه رنگی شدن انگشتان که رنگی شدن مردمان و برباد رفتن آرزوهاي ملت را هشدار می دادند.
+
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط حمید
|
نمیدانم آیا می توان رنج دیگری را آنطور که خود او با آن دست به گریبان است ، احساس کرد یا نه ، اما باور می کنم که شاهد رنج دیگری بودن هم درد کمی نیست...
+
نوشته شده در شنبه 5 آذر1384ساعت 4:17 قبل از ظهر توسط حمید
|
هفتمین سال قتل داریوش و پروانه
در ساعت های آغازين يکم آذر ماه ١٣۷۷ گروهی از ماموران وزارت اطلاعات وقت ايران وارد خانه داريوش و پروانه فروهر شدند و آن ها را به طرز فجيعی به قتل رساندند. قتل دلخراش فروهرها در پی کشتارهای پی در پی نويسندگان و روشنفکرانی نظير محمد مختاری و محمدجعفر پوينده صورت گرفت که به "قتل های زنجيره ای" معروف شد. جامعه پر التهاب ايران در آن روزها مصرانه خواهان پيگيری اين قتل ها و دستگيری و مجازات عاملين و آمرين آن شد. در اين رابطه برخی از ماموران وزارت اطلاعات، از جمله دادخواهیم این بیداد را روزی... ... می روید از کویر گلبوته های عشق از خرمنی که سوخت سر می زند یقین فردای بهتری فردای بهتری
+
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط حمید
|
|