تبليغاتX
سکوت

 

سکوت

اينگونه دلتنگي گفتن ندارد . اما تو چنان حس گفتن را در من لبریز میکنی که اگر نگویم می میرم...

 

 

این جمله امروز چقدر خالیست...!روزی این جمله تمام حال مرا بازگو می کرد...

واژه واژه اش هر لحظه بوی تنهایی تمام و کمال مرا می پراکند...اما امروز...

اما امروز دلتنگ بودن معنایی ندارد...حس امروز من دلتنگی نیست...

امروز برای آنچه که اکنون ندارم ، اما تا چند روز  داشتم و فردایی که می

خواهم داشته باشم دلم تنگ است...

آری دلم تنگ است...

و تو خوب می دانی...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط حمید  | 

 

 

به زودی وبلاگ حقوقی خودم در سایت حقوقدان

رو راه اندازی میکنم...

 متن مقدمه آماده  شده و منتظرم تا به امید خدا بعد از صحبت با آقای حاجی پور 

، وقتی از سفر برگشتم شروع کنم...

<<کاش سفر به معنای واقعی بود>>

---------------------------------------------------------------

یک مطلب هم واسه هم دانشگاهیام !!!

نظرتون واسه دعوت از یکی از استادان بزرگ حقوق ایرانی

برای سخنرانی به یک مناسبت خاص چیه؟مناسبات پیدا میشه،

فقط کافیه بخوایم...

------------------------------------

یه حرف دیگه هم هست...

اینو اینجا نمیگم... انشاالله وقتی به نتایج اولیه رسیدم

در موردش صحبت میکنیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط حمید  | 

 

!!!!!!

دو هزار و یکصد روز پیش ،چند روزی قبل از توقیف جمعی مطبوعات ،گنجی به علت شرکت در کنفرانس برلین ، گفت و گو با یک روزنامه آلمانی و نیز سلسله مقالاتش درباره قتلهای زنجیره ای احضار و بازداشت شد.

صبح روز بازداشت قبل از اینکه  به همراه عماد الدین باقی و دیگر روزنامه نگاران به دادگاه برود ، به تحریریه <<صبح امروز>> رفت...

مثل همیشه خندان بود...با همه خوش و بش کرد. سرفه امانش را بریده بود...اما تلاش می کرد کسی را از قلم نیاندازد...مثل همیشه جوری می خندید که گونه هایش چال می افتاد...و دور چشمهایش پر از چروک میشد...

می گفت: ((تا آخرش هستم... نه فساد مالی دارم و نه اخلاقی...)) و به همکارانش دلداری میداد...

((نترسید،اتفاقی نمی افتد...))زنگ موبایل قطع نمی شد. کوتاه جواب می داد و می خندید.

حتی از زنگ گوشی موبایل اطرافیان هم در امان نبود...به سمت پنجره رفت...به بیرون نگاه کرد...

بیرون پر از خبرنگاران و عکاسانی بود که مقابل روزنامه صبح امروز در میدان هفت تیر جمع شده بودند تا آخرین عکس و خبر را از او داشته باشند.

پس دست راستش را بالا برد و دو انگشتش را به نشانه پیروزی باز کرد و باز هم خندید...

سرفه کرد و باز هم خندید.

و بعد یک خداحافظی دسته جمعی و بعد سکوت...و از آنجا به سمت دادگاه رفت...

او نماد روزنامه نگارانی است که در ۹ سال گذشته روزهای سختی را تجربه کردند و امروز همگی سکوت کرده اند...

گنجی امروز چنان گذشته علاقه ای به نطقهاو مقالات آتشین ندارد. نه آنکه از موضع خود عدول کرده باشد،نه!!!بلکه امروز زمانه دیگری است...رنگ دیگری دارد...در این وانفسایی که دوستان ،غریبه میشوند ،هیچ گزینه ای بهتر از سکوت نیست...چنانکه عبدالله نوری ،باقی ،حجاریان،یوسفی اشکوری ،کدیور و ... سکوت کرده اند...

درست است که میشود امثال سعیدی سیرجانی را کشت ، درست است که میشود فروهرها را از میان برداشت، درست است که دیگر مختاری در میان نیست ، پوینده هم همینطور ... اما من میدانم...هنوز مختاریها نمرده اند... هنوز سعیدی سیرجانی زنده است... هر روز یک فروهر به دنیا می اید ... درست است که میتوان امثال پورزند ها را بایکوت کرد... اما ذهن و عقیده شان را نمی توان به بند کشید...

حتی حمید و امثال حمید را می توان از میان برداشت بدون اینکه کسی خبردار شود اما عالیجنابان باید بدانند که تابوی تقدس آنها شکسته شده و دیگر جای عوامفریبی نیست...

اکبر گنجیِ عزیز همچون گنجی درزندان در شرایط غیر قابل تحمل به سر میبرد ، آنوقت دوست عزیزی میگفت که او برای کسب مال و ثروت به این روز در آمده...

تنها چیزی که ارزش فکر کردن ندارد همین است و بس...باور کن برای فرزندان اکبر گنجی  گنج تمام عالم نیز قادر به جبران غم بی پدری  نیست...باور کن ...

وقتی ۲ سال پیش اکبرگنجی رو که از زندان به سمت دادگاه میرفت دیدم  باور کنین نشناختمش...با گنجیِ سالها پیش آنقدر فاصله داشت که فقط گریه کردم...آره، این سزای حرفهاست...

گنجی و گنجیهای دیگه توی راه هستن تا خواب رو بر عالیجنابان سرخ پوش و خاکستری در آن تاریکخانه اشباحشان آشفته کنند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط حمید  |