تبليغاتX
سکوت

 

سکوت

اينگونه دلتنگي گفتن ندارد . اما تو چنان حس گفتن را در من لبریز میکنی که اگر نگویم می میرم...

 

باران بارید

باران

باران سپیده را شست

و

چشمان تو روشن شد

پنجره ها

چراغها

 و دستان دلمه بسته ای بر شب

سکوت باد را بار زد

و تو قلبت سپید بود...

من منتظرت هستم!

همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط حمید  | 

 

پيش از آنکه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنکه پرده فرو افتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم

نزد کسانی که نيازمند منند
نزد کسانی که نيازمند ايشانم
نزد کسانی که ستايش انگيزند

تا دريابم
شگفتی کنم
باز شناسم

که ام
.... که ميتوانم باشم
.............. که می خواهم باشم


تا روزها بي ثمر نماند
ساعتها جان يابد
لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که ميخندم
هنگامی که ميگريم
هنگامی که لب فرو ميبندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است ناشناخته
.. پر خار
..ناهموار

راهی که باری در آن گام ميگذارم
که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم

بی آنکه ديده باشم شکوفايی گلها را
بی آنکه شنيده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآيم از زيبايی حيات

اکنون مرگ می تواند فراز آيد
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگويم که زندگی کرده ام

 

                                         ... هر گاه بی تو باشم وقت مردن من است ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط حمید  | 

 

بالاخره روزهای امتحان تموم شد...

روزهای سخت امتحانات پایان ترم ما گذشت و حالا روزهای ازآن سخت تر و وحشتناک

اعلام نمره رو در پیش دارم

به نظر  میومد امتحانات رو خوب دادم اما با حرفهای امید بخش! دوستم هادی تقریبا

یه جورایی حس نا امیدی بهم دست داده...

بگذریم...

مدتها دراین وبلاگ چیزی ننوشتم تا اینکه امروز فانوس از این رکود گله کرد!

البته یکی از دلایل ننوشتنم این بود که مطلبی که به موضوع وبلاگم  وابسته باشه

آماده نداشتم و فکر هم نمیکنم حالا حالا ها هم حس اون روزها که در موضوعات

مورد علاقه مینوشتم به دست بیارم ...

 

 

همین و بس!

 

یه خواهش: لطفا کامنت احساسی نزارین !!!

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط حمید  |