|
|
|
اينگونه دلتنگي گفتن ندارد . اما تو چنان حس گفتن را در من لبریز میکنی که اگر نگویم می میرم... |
|
باران بارید باران باران سپیده را شست و چشمان تو روشن شد پنجره ها چراغها و دستان دلمه بسته ای بر شب سکوت باد را بار زد و تو قلبت سپید بود... من منتظرت هستم! همین!
+
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط حمید
|
پيش از آنکه واپسين نفس را برآرم راهی که باری در آن گام ميگذارم
... هر گاه بی تو باشم وقت مردن من است ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط حمید
|
بالاخره روزهای امتحان تموم شد... روزهای سخت امتحانات پایان ترم ما گذشت و حالا روزهای ازآن سخت تر و وحشتناک اعلام نمره رو در پیش دارم به نظر میومد امتحانات رو خوب دادم اما با حرفهای امید بخش! دوستم هادی تقریبا یه جورایی حس نا امیدی بهم دست داده... بگذریم... مدتها دراین وبلاگ چیزی ننوشتم تا اینکه امروز فانوس از این رکود گله کرد! البته یکی از دلایل ننوشتنم این بود که مطلبی که به موضوع وبلاگم وابسته باشه آماده نداشتم و فکر هم نمیکنم حالا حالا ها هم حس اون روزها که در موضوعات مورد علاقه مینوشتم به دست بیارم ...
همین و بس!
یه خواهش: لطفا کامنت احساسی نزارین !!!
+
نوشته شده در شنبه 10 تیر1385ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط حمید
|
|