تبليغاتX
سکوت

 

سکوت

اينگونه دلتنگي گفتن ندارد . اما تو چنان حس گفتن را در من لبریز میکنی که اگر نگویم می میرم...

 

نقل است در ایام ماضی  روزی موکلی  در گردابی گرفتار و به خود بگفتی ای کاش وکیلی می یافتمی و رفع گرفتاری

چندی بجستی تا وکیل حاذقی بیافتی و به نزد وی برفتی...

وکیل فرمود ای فلانی!حق الوکاله چند در کیسه داری تا بدادی و رفع بلا آید به میان؟

بگفتا ای وکیل من سخت محتاجم و هر چه بگویی به دیده منت قبول داشته و سخت بر آشفتی

و گریه و مویه چندان نمودی تا دل وکیل به رحم آمدی ...

وکیل گفته مرشد فراموش نمودی که "بسا گرفتاران به گل مانده بعد از رفع بلا حق الوکاله

به لگد مزد زحمات بدادی"

فی الحال قبول وکالت بکردی و تلاش مکرر تا رفع مشکل پدیدار و آنگه مطالبه حق الوکاله نمودی...

و اما در این هنگام  موکل از بند رسته چشم گرد نمودی گونه سیه کردی و سخن به تندی دراز که

ای داد و ای بیداد!!!

اینجا بود که شاعر بگفتی:

چو شخصی گرفتار گردد به بند                     وکیل مدافع به نزدش خداست

چو گردد خطر اندکی مرتفع                          بگوید وکیل هم یکی زاولیاست

چو گردد ز بند بلا او رها                              بگوید وکیل هم یکی مثل ماست

چو نوبت به حق الوکاله رسد                       وکیل آن زمان  دیو یا اژدهاست   !!!

=================================================

۳ سال پیش در چنین روزهایی جایزه صلح نوبل  به خانوم شیرین عبادی از حقوقدانان

برجسته ایرانی اهدا شد که باعث افتخار جامعه ایرانی بود

من این روز رو به تمام دوستان و استادان حقوقدانم تبریک میگم

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط حمید  | 

انتظار...

              انتظار...

                              انتظار...

                                              و بازهم انتظار!

 زیباست...

باور کن

من همچنان منتظر آن روزم

که بازهم تولدی دیگر را به یاد داشته باشم

برای تبریکی دیگر

و تو خوب می دانی

که با توام...

=============================

توضیحات خیلی واجب:

   همونطور که دیدید بسیاری از کامنتها رو به دلیل اشتباه

یکی ازبه ظاهر دوستان!!!حذف کردم...

این عمل اعتراضی بود از طرف من در مقابل  کسانی که مطالبی در اوج

بی فکری در این وبلاگ می نویسند! 

البته در این اعتراض کامنت دوستان عزیزی هم حذف شد که ارادی!! بود

با این حال من از اینجا ازشون پوزش می خوام

((به جز تو! آره با توام علی!))

خدمت علی:

آقای محترم !!!  پندار اگه اینجا چیزی نوشته و به قول شما زیاد هم نوشته باید

به عرض شما برسونم اینجا وبلاگ منه و اگه نیازی باشه که از کامنت زیاد کسی

ایراد بگیرم خودم زحمتشو می کشم و شما لطف کن دیگه  زحمت نکش

و توی وبلاگ من به کسی توهین نکن...

و پندار عزیز:

از لطفت ممنونم با اینکه نمی شناسمت ولی خواستم بدونی که من با چنین

جسارتهایی در وبلاگم برخورد می کنم به هیچ عنوان کار علی

( که ایشون رو هم نمیشناسم) تایید نمی کنم
 

 و تنهای محترم:

تنها جان از اینکه کامنتهای قشنگت پاک شد امیدوارم ناراحت نشده باشی و امیدوارم

هدفی که از کارم داشتم رو هم متوجه شده باشی!(تورو هم نمی شناسم دوست من)

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط حمید  |