تبليغاتX
سکوت

 

سکوت

اينگونه دلتنگي گفتن ندارد . اما تو چنان حس گفتن را در من لبریز میکنی که اگر نگویم می میرم...

 

 
 
 
خوش به حال من ودريا و غروب و خورشيد
و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد
رشته اي جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشيد
به كف و ماسه كه نايابترين مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا مي فهميد
آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد
ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم
هيچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد
خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد
منكه حتي پي پژواك خودم مي گردم
آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط حمید  | 

 

اللى انا بحس بيه

وقلبي انا ملهوف عليه

اللى انا خليت فى قلبى مكانه

روحي تقول أغلى حبيب

فى رقة كلامه نظرة عينيه

أنا بحلفلك يا اغلى غالي

ضيعت الكلام

لم هربت كلماتي مني

صاروا عيوني يحكوا عني

 حتى  عيونك  عرفوا 

 تقدیم به تو که ...

عیدت مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:40 قبل از ظهر  توسط حمید  |