|
|
|
اينگونه دلتنگي گفتن ندارد . اما تو چنان حس گفتن را در من لبریز میکنی که اگر نگویم می میرم... |
|
فردا عیده اگه این پست رو می خونی عیدو بهت تبریک میگم اما تو به من تبریک نگو چون امسال هم بی تو عید ندارم
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط حمید
|
باور نکن تنهائیت را من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من تمام امشب را مثل هر شب به تو فکر خواهم کرد به تصویر تو خیره خواهم شد و ...
+
نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط حمید
|
قلبي اسألو
منك الو
الا غرامك ما الو
معليش تزعل هالدني
و عينك اوعى يزعلوا
بدي يا حبيبي بقربك كفي سنيني واكبر
بحبك يا حبيبي بحبك قد الدنيي واكتر
نسيني الماضي كلو نسيني
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط حمید
|
س.ک.و.ت و باز هم سکوت در این اتاق لعنتی باز هم نشسته ام دیگر جای حروف ک،ج،ا،ی،م،ه را بر روی کیبوردحفظ کرده ام سردم است و نمیدانم به چه زنده ام مدتی فقط حدس می زدم اما دیگرتقریبا مطمئن شده ام که "هفت تا جان دارم" دلم می خواهم برای خودم یک فال بگیرم کاش در آنجا خطاب به من نوشته باشد: " نگران نباش به زودی از سفر بر می گردد"
+
نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط حمید
|
به فکر من نباش عزیز من که هنوز به فکرتم
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط حمید
|
می دونم ... تو هم غریبی... از اینجا هم می تونم احساسی که داری رو حس کنم همیشه همینطور بوده مگه نه؟ یادت هست؟ همیشه همینطور بوده مها نبودنت ، نداشتنت خیلی سخت شده می دونی مگه نه؟
+
نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط حمید
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 3:47 قبل از ظهر توسط حمید
|
منتظرم و تو خوب میدونی! مگه نه؟ همین... توی این ۳سال ۲ هفته ! غیر از سفر عمره ای که رفته بودی هیچوقت این همه مدت از هم بی خبر نبودیم میدونی سخته برام منتظرم منتظرم منتظرم منتظرم منتظرم مینویسم باز منتظرم ...
+
نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط حمید
|
|