واسه چی میرم جهنم؟
از محل کار میرسم خونه... لباسمو عوض میکنم و میرم دوش میگیرم...
میام اتاقم و مثل هیپنوتیزم شده ها به اولین چیزی که دست میزنم دکمه
پاور کامپیوترمه ...مثل همیشه آف ندارم... میرم سایت محبوبم "حقوقدانان"
مطلب جدید نداره... به سرم میزنه وبلاگ بسازم که از بیکاری در بیام...
همینکارو میکنم...بهد خوابم میگیره ...
((جمعه ۲ صبح))
میرم رو تختم و میخوابم...
((جمعه ۸:۳۰ صبح))
صدای تلفن منو بیدار میکنه ... تو حالته خواب و بیدار دست دراز میکنم کالر آی دیش
نگاه میکنم ...دوستمه که نمیدونم کی از خدمت برگشته... صبر میکنم که خسته شه
و گوشی رو بزاره... وقتیدارم دوباره دراز میکشم موبایلو رو حالت سکوت میزارم...
دوباره میخوابم...
((جمعه ۱۰ صبح))
بیدار که میشم یهو صدای تلفن در میاد و خوابم میپره... شماره آشنا
نیست...پشت خط یکی از ارباب رجوعهای شرکته... ازم میخواد که واسه
امروز صبح لطف کنم و کارشو برسم... منم میگم نمیتونم چون یه جا دیگه
قول دادم...موبایلو نیگاه میکنم میبینم ۱۷ تا تماس ناموفق داره...
میزنم تو ی سر خودم که چرا این شغلو انتخاب کردم...طبق معمول
جمعه هامو توی یه ویلای جنگلی میگزرونم که عصرش معمولا با عمو ی
گرامی میریم جنگل نوردی... اما اینا انتظار دارن جمعمو بدم بهشون
منم مجبور میشم برم دنبال کاراشون...
((جمعه ۱۰:۳۰صبح))
بدون صبحانه میرم بیرون...
ـ((جمعه ۱ عصر))
میرسم خونه... لباسمو عوض میکنم...کوله رو میگیرم و میزنم بیرون...
ساعت ۱:۳۰ اونجام... مامانمو از دور میبینم و داداشامو و ...
نوه عموم بهم میگه"حمید جون اومدی؟"...لباس عوض میکنم...
به طبقه چهارم میرم که خنکی باد جنگلی رو از ته دل حس کنم...
تا دستامو به هوای آزادی باز میکنم موبایل زنگ میخوره...
فقط اون لحظه دلم میخاست یا خودمو یا گوشیمو بندازم پایین ...
راه سومی هم بود... تقویت کننده آنتن موبایل رو هم میتونستم بشکنم
اما هیچکدوم رو انجام ندادم...چون خرج برمیداشت...مجبور بودم
گوشی رو بردارم...اینجا شروع سقوط من به جهنم بود...
طرف میگفت میدونم خارج شهر هستی اما هروقت اومدی بهم
یه زنگ بزن تا ببینمت...
خلاصه تا شب فقط به یکی که خودم هم دلم میخاست ببینمش
قول دادم که وقتی رسیدم به شهر خودم برم پیشش...
((ساعت ۹ شب))ـ در راه برگشت ـ
صدای زنگ بازم منو از فکرم میاره بیرون ...همونیه که میخاست
بهش زنگ بزنم... میپرسه نیومدین ؟ میگم نه متاسفانه! مجبورم بمونم ...!
((ساعت ۱۲ شب))
از خونه دوستم برگشتم خونه... شام که نداد بهمون اما یه پیتزا تو راه
یواشکی خریدم و از بیراهه زدم اومدم خونه تا کسی منو نبینه و بگه
"میخاستم شب بیام پیشت"...
قبل از شام کامپیوتر روشن میشه و به نت وصل میشم و میام اینجا
که بگم :تقصیر من نیست بخدا! میخام جمعه رو مال خودم کنم مثل گذشته
((شنبه ۱:۲۰ صبح))
بدون اینکه بخوام غلط املاییمو بگیرم رو دکمه ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ
کلیک میکنم و میرم بخابم ... چون فردا روز از نو روزی از نو