خبرنگار : آقای سرباز ، آیا خاطره ای از آن روزها دارید؟
آن سرباز: بله!!!
خبرنگار: می توانی کمی از آن روزها برایمان بگویی؟
آن سرباز: بله ، دوران خوشی بود ... اینگار در آسمانها بودم...به فکرم هم خطور نمی کرد یک روز مسئولیت یک عملیات به آن بزرگی به من واگذار شود...از همه مهمتر من انروزها مافوق مافوقهای خود بودم...
خبرنگار: چطور ممکن است؟
آن سرباز : یک روز قبل از اینکه از خواب بیدار شوم یک ندای درونی به من گفت که حق این اغتشاشگران دانشجو را کف دستشان بدهم... و آنان را به سزای اعمال پلیدشان برسانم...به محض اینکه بیدار شدم شماره سردار نظری را از ۱۱۸ خواستم و به سردار زنگ زدم و از او خواستم تا قبل از ظهر تمام نیروهای مخلص و ارزشی را جلوی دانشگاه جمع کند...
بعد با عالیجنابان تماس گرفتم و خبر دادم که قصد پاکسازی دارم و ایشان نیز برایم آرزوی موفقیت کردند...
خبرنگار: می توانی بیشتر توضیح بدهی؟
آن سرباز: بعد از این که به دانشگاه رسیدم دیدم تمام نیروهای ارزشی در جلوی دانشگاه صف کشیده بودند...سردار نظری و بقیه هم بودند...به سردار دستور دادم که پشت درها بایستند و تا من دستور ندادم هیچ حرکتی انجام ندهند...سپس به دستور من تفنگهای آماده شلیکبا گلوله های واقعی برایمان آوردند و من و بقیه سربازان به سوی دانشجویان شلیک کردیم و ...
سردار نظری فقط نگاهمان میکرد و آنقدر شوکه بودکه حتی نتوانست از من خواهش کند که به آنان شلیک نکنم...
حتی نتوانست بگوید :"اینها برادران ما هستند..."
او چیزی نگفت...من و سربازان به خوابگاه حمله کردیم و همه دانشجویان را کتک زدیم...و همه جیز را نابود کردیم...
یک ریش تراش هم دزدیدیم و حالا به آن جرم محکوم شدیم...
اما باور کنین من بی گناهم...
این مصاحبه در سال ۱۳۷۸ انجام شده...