سیاست ما

 

از نیک آهنگ کوثر

??????

---------------------------------------------------------

چند سال بعد در چنین روزی

به گزارش خبرنگار ما از خط مقدم جبهه، سه فروند هوابيمای خودی پيش از عبور از مرز و حمله به دشمن، به دلیل نقص فنی سقوط کردند.


تکمله: اصلا خنده ندارد. اين يک مصيبت است!

به یاد کوی دانشگاه

 

خبرنگار : آقای سرباز ، آیا خاطره ای از آن روزها دارید؟

آن سرباز: بله!!!

خبرنگار: می توانی کمی از آن روزها برایمان بگویی؟

آن سرباز: بله ، دوران خوشی بود ... اینگار در آسمانها بودم...به فکرم هم خطور نمی کرد یک روز مسئولیت یک عملیات به آن بزرگی به من واگذار شود...از همه مهمتر من انروزها مافوق مافوقهای خود بودم...

خبرنگار: چطور ممکن است؟

آن سرباز : یک روز قبل از اینکه از خواب بیدار شوم یک ندای درونی به من گفت که حق این اغتشاشگران دانشجو را کف دستشان بدهم... و آنان را به سزای اعمال پلیدشان برسانم...به محض اینکه بیدار شدم شماره سردار نظری را از ۱۱۸ خواستم و  به سردار زنگ زدم  و از او خواستم تا قبل از ظهر تمام نیروهای مخلص و ارزشی  را جلوی دانشگاه جمع کند...

بعد با عالیجنابان تماس گرفتم و خبر دادم که قصد پاکسازی دارم و ایشان نیز برایم آرزوی موفقیت  کردند...

خبرنگار: می توانی بیشتر توضیح بدهی؟

آن سرباز: بعد از این که به دانشگاه رسیدم دیدم تمام نیروهای ارزشی در جلوی دانشگاه صف کشیده بودند...سردار نظری و بقیه هم بودند...به سردار دستور دادم که پشت درها بایستند و تا من دستور ندادم هیچ حرکتی انجام ندهند...سپس به دستور من تفنگهای آماده شلیکبا گلوله های واقعی برایمان آوردند و من و بقیه سربازان به سوی دانشجویان شلیک کردیم و ...

سردار نظری فقط نگاهمان میکرد و آنقدر شوکه بودکه حتی نتوانست از من خواهش کند که به آنان شلیک نکنم...

حتی نتوانست بگوید :"اینها برادران ما هستند..."

او چیزی نگفت...من و سربازان به خوابگاه حمله کردیم و همه دانشجویان را کتک زدیم...و همه جیز را نابود کردیم...

یک ریش تراش هم دزدیدیم و حالا به آن جرم محکوم شدیم...

اما باور کنین من بی گناهم...

این مصاحبه در سال ۱۳۷۸ انجام شده...

 

وای به روزی که بگندد نمک...

  

 

آنچه در کانون وکلا گذشت

                             

  لینکی از آخرین تزار    علی حاجی پور

فقط یک حادثه بود!!!

شنیده بود آزاد است...فکر میکرد که او هم چون بسیاری از مردم آزاد است...

حرفها داشت...به این خاطر انقلاب کرده بود که آزاد باشد ...خود را جرئی از این نظام می دانست...

برای خود حقی قائل بود...

حق آزادی عقیده و بیان...

راه خود را یافته بود...و در این راه گام گذاشت...راه آزادی خواهی...

چشم به واقعیات گشود اما هنوز چیزی کم بود...و او خوب می دانست ...

فکر میکرد که آزاد است تا کاستی ها را به گوش مردم برساند...اما اجل مهلت نداد...

اتوبوس او و حامل هم فکرانش به قعر دره سقوط کرد ...

و از یادها رفت...