راح تبقى يا حياتي

بالقلب بالروح

 

بالعين ويا عين

 

وبالحب يا ريت

 

بتصيري لي ايامي

 

لا تغيبي يا عمري لا تغيبي

 

لا تغيبي بالأيام

 

وبتغيب اوهام لو بتضلي بعيوني

 

وبالبال احلام واحلامي عم بتكوني

 

افراح بهديك بعطيك كل الحنيا

 

=========

 

یادمه روزی که میخواستی بری ازت سوالی پرسیدم

 

توهم یادته؟

 

پرسیدم چه ساعتهایی بیشتر به من فکر میکنی؟

 

گفتی : همه ساعات به تو فکر میکنم.

 

حالا دارم به این فکر میکنم که

 

 آیا حالا توهم داری به من فکر میکنی؟

 

فرانکفورت ، مونیخ ، هامبورگ ، برلین

 

به آسمون کدوم شهر خیره بشم مها؟

حبيتها كده زى ماهي

 

اقدر اتحمل كلشي

می توانم در برابر همه چیز شکیبا باشم

يوقف دمي و مايمشي

بگذار که خون در رگهایم از حرکت باز بایستد و دیگر جاری نشود

خلي عيني تزاعل رمشي

بگذار که چشمانم با مژه هایم  قهر کنند و دیگر نتوانم چشم روی هم بگذارم

خلي كلشي بيا يصير

بگذار هر اتفاقی که می خواهد برای من بیفتد

 

لكن من تبعد عني

ولیکن زمانیکه تو از من دور می شوی

احس روحي راحت مني

احساس می کنم که روح از وجود من پرکشیده است

غيابك عني يجنني

دوری تو من را به مرز دیوانگی می رساند

مااعرف دربي و احير

نمی توانم راه خویش را بیابم و آواره و سرگردان می شوم

 

بيك اتنفس تدريني

می دانی که من همراه با وجود تو نفس می کشم

صوتك همي ينسيني

صدای تو باعث فراموشی غم و غصه می گردد

تدري انت من تلاقيني

می دانی زمانیکه تو را می بینم

و تضحكلي انسى الآه

در حالیکه تو به من لبخند می زنی , من درد خویش را از یاد می برم

 

لكن من تبعد عني

ولیکن زمانیکه از من دور می شوی

فراقك نار و تحرقني

جدایی از تو همچون آتشی می باشد که من را می سوزاند

و حياتك اسمي انساه

قسم به جان تو که من اسم خویش را فراموش می کنم

 

اتعذب من ماشوفك

زمانیکه تو را نمی بینم درد و رنجی طاقت فرسا وجودم را در بر می گیرد

يللي روحي بين جفوفك

ای کسیکه هستی من , بین دستان توست

يا مجنون اللي يعوفك

کدام انسان دیوانه ای حاضر می شود که از تو دور باشد

و نبضات قليبه بيدك

در حالیکه تپش های قلب او در دستان توست

 

من دونك مااعيش اني

بدون تو من نمی توانم لحظه ای زندگی کنم

و غيرك مااعرف ثاني

من هیچ کس را به غیر تو نمی شناسم

وينك بردانة احضاني

آغوش من بدون تو سرد شده است , تو کجا هستی

وينك تسالني عليك

همه ی وجودم از تو می پرسد, تو کجایی

 

افسوس

دلتنگم

و تنها تويي که مي داني دلتنگي تنها کلمه اي است که مي تواند به تنهايي

سکوت مرگبار لحظه هايم را به دوش کشد

من تمامي خويش را

در تماميت تو گُم کرده ام

کافي بود لب بگشايي

خوردن جرعه اي آب بود

اگر صدايم مي کردي

به سادگي شنيدن يک پژواک

بس نبود که دست هايت را

در دست هاي من گذاشتي

تا بديدي

برايت عاشقي کردم

افسوس

افسوس که از تو دورم

اما خیالی نیست

تو با منی و تو را تا زنده ام می خواهم و می خوانم

 

25بهمن/14فوریه

 

دلم برات تنگه و هيچ چيز نميتونه اونو آروم کنه مها

===================

آرزوي محاليست مي دانم اما

بگذار آن باشم که با تو تا آخرين لحظه زندگي خواهم کرد

بگذار آن باشم که با صداقت با تو درد و دل مي کند

و با يکدلي و يکرنگي زندگي مي کند

بگذار آن باشم که براي عشقت جان خواهد داد

بگذار اينک که تنها تو را دارم

 هماني باشم که در شادي هايت  مي خندد و در غم هايت با تو شريک است

بگذار هماني باشم که به داشتن چنين عشقي مانند تو افتخار مي کند . . .

بگذار کسي باشم که وقتي کلمه دوستت دارم را بر زبان مي آورد

 اشک از چشمانش سرازير مي شود

بگذار هماني باشم که تو مي خواهي

هماني که خود آرزو دارم. . .

بگذار کسي باشم که با احساس سخن بگويد

و از تمام وجود عاشق و دل شيفته تو باشد . . .

بگذار کسي باشم که زمان تنهايي اش  تو همان تنهايي او باشي

 و زمان خوشبختي اش همان خوشبختي او !

بگذار همان باشم

بگذار با تو باشم

باور کن

 

باور کن، باور کن تنهایی یک رازه                   این بی تو پژمردن پایان نیست ، آغازه

باور کن، باور کن این عاشق بیداره                             یاد تو فانوس شبهای غمباره

باور کن دستامو تا وقتی بیتابن                             تا وقتی آغوش دستاتو کم دارن

باور کن عکس تو همزاد چشمامه                         این تنها داروی تسکین دردامه

=======


اللى انا بحس بيه

وقلبي انا ملهوف عليه

اللى انا خليت فى قلبى مكانه

روحي تقول أغلى حبيب

فى رقة كلامه نظرة عينيه

أنا بحلفلك يا اغلى غالي

ضيعت الكلام

لم هربت كلماتي مني

 

یا اغلی الحبیب

 

تبقى اغلى الحبايب

مهما تبعد يا غايب انت كل الهوى

مين قالك بنسى حبك

انت حبيبي والعتب مرفوض

تبعد انا ببقى انا

انت انا تنسی الهوی ممنوع

بعدك مراح اعرف حدی

لا بسمع صوت ولا صدى

انت غرامك بالقلب والروح