اقدر اتحمل كلشي
می توانم در برابر همه چیز شکیبا باشم
يوقف دمي و مايمشي
بگذار که خون در رگهایم از حرکت باز بایستد و دیگر جاری نشود
خلي عيني تزاعل رمشي
بگذار که چشمانم با مژه هایم قهر کنند و دیگر نتوانم چشم روی هم بگذارم
خلي كلشي بيا يصير
بگذار هر اتفاقی که می خواهد برای من بیفتد
لكن من تبعد عني
ولیکن زمانیکه تو از من دور می شوی
احس روحي راحت مني
احساس می کنم که روح از وجود من پرکشیده است
غيابك عني يجنني
دوری تو من را به مرز دیوانگی می رساند
مااعرف دربي و احير
نمی توانم راه خویش را بیابم و آواره و سرگردان می شوم
بيك اتنفس تدريني
می دانی که من همراه با وجود تو نفس می کشم
صوتك همي ينسيني
صدای تو باعث فراموشی غم و غصه می گردد
تدري انت من تلاقيني
می دانی زمانیکه تو را می بینم
و تضحكلي انسى الآه
در حالیکه تو به من لبخند می زنی , من درد خویش را از یاد می برم
لكن من تبعد عني
ولیکن زمانیکه از من دور می شوی
فراقك نار و تحرقني
جدایی از تو همچون آتشی می باشد که من را می سوزاند
و حياتك اسمي انساه
قسم به جان تو که من اسم خویش را فراموش می کنم
اتعذب من ماشوفك
زمانیکه تو را نمی بینم درد و رنجی طاقت فرسا وجودم را در بر می گیرد
يللي روحي بين جفوفك
ای کسیکه هستی من , بین دستان توست
يا مجنون اللي يعوفك
کدام انسان دیوانه ای حاضر می شود که از تو دور باشد
و نبضات قليبه بيدك
در حالیکه تپش های قلب او در دستان توست
من دونك مااعيش اني
بدون تو من نمی توانم لحظه ای زندگی کنم
و غيرك مااعرف ثاني
من هیچ کس را به غیر تو نمی شناسم
وينك بردانة احضاني
آغوش من بدون تو سرد شده است , تو کجا هستی
وينك تسالني عليك
همه ی وجودم از تو می پرسد, تو کجایی