عصیانگر
سایه به سایه ات می آیم،اما از تو دور می شوم...می روم به سوی محال...!
به خاطراتم رجوع می کنم و یادداشت میکنم:
«امروز دوشنبه۷ آذر،یه روز تعطیل ـ
مثل همیشه دلتنگم،و امروز از همیشه دلتنگ تر...
در چهار دیواری ام سکوت حاکم شده ...
باز هم سکوت...
...باز هم می نویسم:
«فریاد...»
چراغها خاموش شده...من می بینم اما...
فضا نورانیست ...
فکرم را مچاله می کنم و می اندازمش دور...
دوباره فکر می کنم و باز هم می اندازم دور...
چراغی روشن می کنم...
به دنبال مچاله هایم می گردم...
آنها را پیدا نمی کنم...گو یا یکی آن را با خود برده...
آری...می بینمش که در حال رفتن است...
صدایش نمیکنم... نگاهش می کنم...
نگاهی به من می کند...
شاید در این فکر بود که برگردد... اما نه ...!!!
زود است ... شاید هم خیلی دیر شده...
در دل می گویم : ای کاش نمی رفت...!
در زبان اما، سکوت می کنم...!!!
صبح شده ...
گاهی سکوت می کنم...
گاهی آن را می شکنم ...
«فریاد»می زنم...!!!
می گویم:او رفت!
کسی پرسید :که رفت؟
می گویم : او رفت!
دوباره کسی گفت : که رفت؟
و من باز «سکوت» میکنم!!!
شب شده...
همه خوابیده اند...
قلم در دست من است...کاغذی در کنارم...
با خطی خوش می نویسم:
«آزادی...»
من یک عصیانگرم...