پلکهایش سنگین بود...

چیزی او را ربود...

جای "فریاد " نبود...

خواب تنها راه حل مشکل بود...

 

دریا بود و قایق بود و او ...

به پیش می رفت و به دنبال گم کرده ی خود می گشت...

مقصد را نمی شناخت ،سیاهی را تاب نداشت...

 

قایق بود و دریا بود و او...

بادبان امید را برافراشت

لنگر صبر را برچید

به سوی آن ناشناخته شتافت...

 

بر لب نجوامی کرد و

چیزی را می جست ...  

 رفت و رفت و دور شد ...

آنقدر دور شد تا خود را گم کرد و گم کرده اش را یافت !!!

 

از شوق اشک می ریخت و فریاد می زد:

«زنده باد آزادی»

اما خواب آزادی نیز  تاب  و تحمل خیسی اشک شوق را نداشت...

از خواب خوش پرید و دیگر حتی خواب هم به سراغش نیامد ...

صبح شده بود ...

به تقویم نگاهی انداخت:یک روز دوشنبه بود...